تبليغاتX
.....................................11082 به قلم آن ها که به بـهشـت نمی روند...
به قلم آن ها که به بـهشـت نمی روند...
نوشته شده در تاريخ جمعه, شهريور 12, 1389 توسط sahar | نظر(9)

بوی ادکلن شنل به بوی سیگار وینستونش غلبه کرده ...شلوار پاره پوره اش دور از جون گداهای سرچارراه ! منو یاد اونا می اندازه ...این بلوز مارک دار تنگ وکوتاه هم برای به رخ کشیدن اندام عضلانیش !  ونقش ونگار های روی صورتش که قدیمی ها بهش می گفتن ریش وسبیل !! براش مهم نیس که چه جوری نگاش کنی ...مهم اینه که نگاش کنی  !

از این جوونک مو سیخ سیخی که بگذریم به هم نوع جیگیلی! خودم میرسیم که موهای لختشو بایه فرق یه وری همچین روی چشم وابروش ریخته که نصف صورتش پیدا نیست ..به نظر من که شبیه علی بابای کارتون سندباد شده ...! از نیم رخ چپش به پسر خندونی که سرش رو از ماشین کناری بیرون آورده لبخند میزنه ....(که البته در این مورد فضولیش به هیچ کس والبته من  ! مربوط نیست !!)

این روزا دیگه به لطف وپشتکار محقق ! هایی که بدجوری نگران از دست رفتن زیبایی ما زنان جهان سومی  واوقات پسران الکی خوش هستن مدهای عجیب وبعضا غریبی ! رو میبینیم ... رنـــگ مو فقط رنگ کاکل ذرت ! سلامتی پوست وخطر سرطان؟! ای بابا  کی میدونه فردا رو میبینه یا نه ؟ !   مدل مو فقــط شاسخینی ,دم خروسی ,توله سگی ...!(باور کنید اینا فحش نیس  !) مــــد باشه ...کوفت باشه !

دلت کدوم رو می خواد ؟کدوم رنگ ؟ کدوم مارک ؟ مدل مو کدوم حیوون ؟ هر چی تو بگی ! خیالت جمع به معنا ومفهموش هیچ فکر نمیکنم ! اصــلا کوکـــم کن بعد بنشین به تماشا ...که چطور مترسک این جالیز میشوم ! چطور رنگ عقدهای تو رو  میگیرم ...

خدا بگم این" برداشت های سه گانه " رو چکار کنه که حسابی دست وبال منو بسته ! به جون خودم نباشه به جون شما ! تا حالا چند تا متن نوشتم ولی از اینه انــگ تکراری بودن بهش نخوره ... از گذاشتنش منصرف شدم .

دوستان باز نگید که مگه تو از پشت کوه اومدی ؟ ! پس بذار همی الان بگم که حوصله جوابیه تایپ کردن ندارم !

نخـــیر عالیجناب ! منم از شاد بودن و خوب لباس پوشیدن کیف می کنم ! ولی نمی تونم قبول کنم که یه فشن دیزاینر تو پاریس بشینه وبرای من تصمیم بگیره که چی بپوشم و چی نپوشم ! از مـــد بدم نمیآد ولی از آدم مد زده جسارتا  ...!! به قول یکی از رفقا نمیدونم ازچی  واز کجا بگم ؟   از بیرون که به خودمان نگاه میکنم یه خودنمایی کاذب ,یه جور بلاتکلیفی وحشتناک تو نسل ما رسوخ کرده ...چیزی که نه با گشت ارشاد میشه جلوش رو گرفت ...و نه حتی میشه توصیفش کرد ...

بعضی ها واقعا نمیدونن در نسل ما چی میگذره ...گاهی وقتا جدا دلم برای نسلمان میسوزه ...

راستی این پست رو خوندین یه وقت خدای نکرده نظر ندین ها !! این " نظـــر بدهــــید " برا قشنگیه ! وگر نه آدم بعد

 خوندن این متن نسبتا طولانی اینقدر خســــته میشه که نگو ...!!

نوشته شده در تاريخ شنبه, شهريور 6, 1389 توسط sahar | نظر(17)

شیر مادر بوی ادکلن میداد

دست پدر  بوی عرق

وعده ها  بوی دروغ

(گفتم بچه ام نمی فهمم )

نان بوی نفت میداد

زندگی بوی گند

هوس بوی عشق

(گفتم جوانم نمی فهمم )

حالا که باز نشسته شده ام

هر چیز بوی هرچیز میدهد

بدهد  فقط دین

بوی تعصب و آزادی بوی خون

وشانه تخم مرغ بوی کتاب ندهد !

با اقتباس از شاعر معاصر اکبر اکسیر .

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه, مرداد 27, 1389 توسط sahar | نظر(30)

میخوام یه قصه بگم  قصه ها همیشه از جایی شروع میشن که یکی هست ویکی نیست و در خانه کلاغی هم به پایان میرسند... این بارقصه پرغصه یه پـدر ودختـر ...

یکی بود یکی نبود.خدا مثل همیشه بود..توهمین روزگارهای خیلی خیلی جدید دختری هست که چند روزه نمیتونه از خونه بره بیرون ..آخه خجالت میکشه ...نمیدونه تقصیر همسایه ست که یادش رفته بود پدر اون یه جانباز موجیه نباید کنارخونه اونا سر وصدا زیاد باشه یا خودش که میخواست جلوی بیرون رفتن پدرشو از خونه بگیره ؟ نمیخواد به مردم  بگه که باز بابام دیشب حالش بد شد و...

دخترک قصه ما حرفهای زیادی برای پدرش داره :

 پــدر میخوام از این تیغ کندی که به جانم افتاده وداره تیشه به ریشه ام میزنه باهات حرف بزنم ...

پــدرمن از چفیه بیزارم ...از جبهه بدم میاد...از جبهه دردهاش وکبودی هاش برای من مونده وخوشی ویادش بخیرهاش واسه دیگران ...یاد وامام وشهدا شاید بعضی ها رو کربلا ومکه وهمایش و..اینجور جاها ببره ولی منو یاد دستام وشیشه های شکسته میندازه ...

پــدر این زخم بی هویتی که مدال افتخار دیگرانه برای دخترت مایه شرمساری شده ...پـدر این چیزی که واسش جنگیدی کو؟ پس چرا هر چی تلاش میکنم نمیبینمش ؟   خیلی ها از این سهمیه ها استفاده کردند وبه مقام رسیدند این درصد ها وخاطرات فقط به درد شعارهای انتخاباتی میخوره...  من از این سهمیه ها بیزارم متنفرم  پدر..

به من هم یاد بده چطور دل اندهگینت رو به لبهای خندونت گره میزنی ...

پــدر هیچ کس حالمو نمیفهمه ...نمیخوام جلوی چشمت باشم...تحمل دیدن اشکات رو ندارم وقتی که دستامو می بینی ...دلم میخواد اینا رو بهت بگم ولی به خون شدن دلت نمی ارزه ...

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه, مرداد 21, 1389 توسط sahar | نظر(23)

گاهی وقتا حسابی دلت میگیره ...خسته میشی ازین همه رنگ ...از چشات که به دروغگویی محکوم شدن ..از روزهای جوونی ات که به حراج گذاشته شده ...انگار شونه هات تحمل بار زندگی رو ندارن ...

خیلی چیزا واست عادی شده . خیلی از دیدن ها ..خیلی از ندیدن ها ..خیلی راحت حرف میزنی ..وراحتتر ازون دلی رو میشکنی ..تا یه حرفی رو میشنوی از کوره در میری ..تا یک گناه بهت چشمک میزنه وسوسه میشی که انجامش بدی ...تا یه مشکلی پیش میاد از زندگی نا امید میشی ..کلا انگار بهم ریختی ...

دلت خدایی رو میخواد که بشه به پاش افتاد ودامنشو گرفت ..دلت میخواد زودتر از تو بغل باز کنه وتو آغوشت بگیره ..دلت میخواد سر بزاری رو شونه های خدا وگریه کنی ...تو همین روزهای بی روح وبی حیات که انگار مردن ..یه کارت دعوت به دستت میرسه که پشتش نوشته : بـــرای تـــو که خسته شدی ....تویی که دلت آسمون میخواست ...حتی برای تو که غرق گناهی ...

انگار خدا خیلی دلش تنگ شده که برگردی ...انگار خدا هم مثل وقتایی که تو دنبال توجیح و بهونه واسه گناه هستی ..میخواد به بهونه مهمونی اش تو رو ببخشه ..به تو قدرت پرواز میده حتی با همین بالهای سوخته ....

سفره میهمانی خدا حاضره ...مگه صدای ربنا رو نمیشنوی ؟ هنوز مرددی که بری یا نه؟؟

دنیا بهتش میزنه ازین حماقت بزرگ ..ازین حسرت پایان ناپذیر ...

این روزا فرصت خوبیه که هـــوای دلت رو داشته باشی ...

نوشته شده در تاريخ يكشنبه, مرداد 17, 1389 توسط sahar | نظر(14)

بعضی از دوستان میگن حرفات همش انتقاد اجتماعی شده ...چرا از مشکلات جوانها چیزی نمیگی؟

بنده میخوام اینجا به نمایندگی از خودم بگم مگه جوانها مشکلی هم دارن ؟ چرا الکی فاز منفی میدین؟!

 اگه منظورتون از مشکل تحصیله که به لطف دانشگاههای کوچه پس کوچه ای به جرات میگم که مشکلی نیست ..و الان توی هر خونه ای چند تا جوان لیسانس دار ریخته ..تاجایی که طبق گفته مسئولان  ما کلی گدا با مدرک لیسانس داریم !

نکنه منظورتون از مشکل بیکـــاریه ؟ خوب جناب محترم  بـــرو سابقه کاری وردار بیــار ! به ما چه که تو هنــوز جوانی ؟! اصلا آهــــای آقای پسر ! چرا ازوقتی که مدرک لیسانستو گرفتی ..نشستی تو خونه  والکی میگی کار نیست !؟ اگه به آب باریکه علاقه مندی متاسفانه باید بگم که تخم استخدام دولتی رو پیشی( به علت کمبود گوشت !)خورده !چون شرکتهای دولتی همچون رستورانهای بین جاده ای که بدون غذا نوشابه نمیدن بدون پارتی کسی رو استخدام نمیکنن ..پــس ماشین باباتو وردار برو مسافرکشی ...کار ازین بهتــر؟ ! یا شما خانوم محترم که چند ماهی هست مهندس شدی .. ..با خودت صادق باشو وبگو حال کار کردن ندارم ! مثلا شما میتونی تو کارهای خونه به مامانت کمک کنی وبه عنوان حقوق از باباتون پول تو جیبی بگیری ! یا میتونی کوبلن ومنجق بدوزی ...

نمیدونم چرا اکثرا این بیکارها بچه سوسولهایی هستن که فقط تخصص عجیبی در درس خواندن ولیسانس وفوق لیسانس گرفتن دارن ! آآآآآی نکنه از بیکاری هر کاری بهت  پیشنهاد بشه بگی جانمی جان کار ! وازین بسته های نمک ید دار این ور اون ور ببری ها ...بجای اینکارا برو کاریابی ثبت نام کن ...یکی از مزیتاش اینه که اگه از زمینش برای من وتو آبی نمی جوشه ..برای خیلی ها دکان نانوائیه ...

درمرد مسئله نه چندان مهم ازدواج ! هم که از ما بهتران دلسوز دو راه حل موقت و دائم را پیش پای جوانان گذاشته اند ...تازه برای ازدواج دائم برای هر نفر دو میلیون تــــومان وام میدن پس غصه چی رو میخوری دیگه ؟! حالا اگه رفتی خواستگاری بهت گفتن گزینه مورد نظر در دسترس نمی باشد!! اون دیگه بحثش جداست ...

خوب دوستان همانطور که گفتم مشکلی نیست ...برید سر زندگیتان ..دیگه هم از من نخواین در مورد چیزای تابلو بنویسم !

نوشته شده در تاريخ يكشنبه, مرداد 10, 1389 توسط sahar | نظر(23)

بــرداشت سه :

خوب میخوان از تو خیابون دوست پیدا کنن...  چیکارشون دارین ؟بابا می خوان راهشون رو خودشون انتخاب کنن مــگه گناهــــه ؟؟

حالا خیابون نشد پارک !  پارک نشد دانشگاه !ایـــن نشد اون !

ای بابا پسرجون تو چرا درس عبرت نمیگیری ؟ تا کی میخوای عاطل وباطل ول بچرخی؟ به جای اینکارا بشین پای تلویزیون سریال آموزننده ببین ! ببین دخترا چقدر نامردن ! پس فردا انگشتاتم از دست میدی ها !نــگی نــگفتی !

حالا چرا ناراحتی مگه فاصله افتاده...؟

 تقصیر خودته دیگه... یادت رفته بود این باربی ای که دیروز با تو بستنی توت فرنگی خورده پس فردا هوس زعفرونی میکنه ...

یه جور دیگه ام میشه گفت : آهوی خیابانی تو دنبال محبت توست ...

واگه تو نبــودی...  این محبت رو تونگاه کس دیگه ای جستجو میکرد ... البته می تونی انکارش کنی تو میتونی هر چیزی رو انکار کنی ...

 اصلا همش تقصیر دخترای شیطانیـــه  ! که میخوان بعد تیغ زدن این موجودات بیگناه ومعصوم ! از در پشتی پاساﮊ در برن !

آخه دختر تو چقدر بی معرفتی !  این طفلی که تو پارک برات بستنی لیسی خریده بود !چرا قالش گذاشتی؟ حالا فکر میکنی به جایی برمیخوره ؟نه عزیزم مگه نشنیدی چیزی که زیاده دختر !خرجش دوتا بستنی دیگه ست...وشاید احساسات یکی دیگه ... البته توهم میتونی انکارش کنی ...

 شازده ای که تا دیروز وعده وعید می داد حالا آبروی تورو نشونه رفته ...

دوروز دیگه که واسه هم تکراری شدین یه سوال میپرسه که خونت به جوش میاد..." من چنـــدمی بـــــودم؟؟ " اون وقته که دیگه ...چیزی برای از دست دادن نداری ...

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه, مرداد 6, 1389 توسط sahar | نظر(15)

شوفر اتوبوس دوید سمتم ساکمو گرفت ..قبل ازینکه من چیزی بگم .. انگار رو پیشونی من نوشتن بیرجند..

- بپر بالا الان راه میوفتیم ها ...

اتوبوس تقریبا پرشده بود ..دنبال جای خالی میگشتم ...یاد مامانم افتادم .." دختر یه وقت جلوی سربازا نشینی ها  " ولی دیگه جانبود ...همینجوریشم دیر شده ! اگه تا ساعت 9 شب نرسم خانوم توکلی گیر میده تا این وقت شب کجا بودی؟

خوب شد اتوبوس پر بود وگرنه باز کلی معطل میشدم ...چشمم همش به پنجره بود ..شاید کسی اومده باشه واسه خداحافظی ... 

صدای صلوات که بلند شد ..فهمیدم اتوبوس راه افتاده ..

اولین تابلو : زیارت قبول ..با آرزوی سفری خوش ..

انگار راننده هم میدونست تو دل من چی میگذره ..ترانه خداحافظ سیاوش قمیشی  گذاشته بود ..

سرمو تکیه داده بودم به شیشه مه گرفته اتوبوس ..واشک ها روی صورتم روان بود ... 

اون روزا منتظر یه اجابت دعا بودم به هر کی تونسته بودم التماس دعا گفته بودم حالا چشم میکشیدم که دعای کدومشون به اجابت میرسه ؟ نگران بودم که یادشون بره ..میترسیدم شدت احتیاجم رو به دعاشون نفهمن ..دلم آروم نمیشد چند بار لیست مخاطبین گوشیمو چک کردم دنبال یه اسم میگشتم که بهش بگم التماس ..

- خانوم ..ببخشید ..خانوم    - آقا من آب نمیخوام .ممنون !       صدای خنده سربازا بلند شد شوفره  فقط نگاه میکرد ...تازه به خودم اومدم   - چهارو پونصد دیگه ؟ الان میدم ..

-  میخوای من به جات بدم ؟ ! صدای سربازه از پشت سر می اومد ...آرزو کردم همشون اضافه خدمت بخورن .. به قول داداشم دچار جو گیری موضعی شدن ..مامانم راست میگفت نباید اینجا میشستم ...این قشرهم  با سررفتگی حوصله مواجه اند!

تلویزیون روشن شد ..فیلمش هندی بود .من که اینقدر دغدغه داشتم حتی حوصله اینکه اسمشو ببینم نداشتم ..

بابا گفته بود به حرفاش فکر کنم ..ولی نمیشد . قول میدم بعدا بهش فکر کنم ...

 ...                   ....                                  ....

به شهر علم وادب و دانشگاهی ایران خوش آمدید  .. 

تا رسیدم به خوابگاه ساعت نه ونیم شده بود ..خوب شد خانوم توکلی نبود ..

همه بچه ها اومده بودن ..داشتن شام میخوردن ..

- بدو بیا تا تموم نشده ..امشب نوبت فاطی بود ببین چی درست کرده !

-بچه ها برام دعا کردین ؟

- برو.. دیوونه شدی ؟ باز شروع کردی ..

- بچه ها من امشب حوصله ندارم ..خسته ام ..

خدایا دلم برای  همشون تنگ میشه ...ولی دیگه نمیتونم اینجا بمونم...یعنی میشه فردا برگردم ؟

 برگی از دفتر خاطراتم ..حدودا یک سال وهفت ماه پیش ...

یه چیزی هم تا یادم نرفته بگم ..راننده محترم اون اتوبوس الان متنبه شده وفقط موسیقی مجاز پخش میکنه که مبادا چشمــان وگوشــان کسی باز شود!                                

نوشته شده در تاريخ شنبه, مرداد 2, 1389 توسط sahar | نظر(12)

در این روزهای شاد که ملائک پای کوبان وهلهله کنان زیباترین آهنگ موسیقی خلقت را می نوازند  واین دلخوشی بی اراده  کام این  لحظه ها را شیرین تر میکند

 من باز حرف های  دلتنگی ام را در گوش آسمان نجوا می کنم :

 ریسه ها بسته شدند وچراغ ها روشن اند...اما انگار دل من گرفته ست ...

همین که احساس کنم او خوشحال نیست ...

 خدایا مسافرمان را به ما بازگردان تا شادی های گمشده ام را در دستان او پیدا کنم ...

وبه او بگویم که گاهی دلم حضور بی ظهورش را نمیفهمد...

وبپرسم که این بغض را باید تا کجا ببرم ؟

جهان همچنان تاوان بی لیاقتی اش را پس می دهد 

شاید دیگر فرصتی برای از دست دادن نداشته باشم ...

پس بگذاراین راهم بگویم که... اورا به جای همه کسانی که دوست نمی دارند...دوست می دارم...

خدایا این دل شکسته را.. که جز تو خریداری ندارد...    پیش کش هدیه میلادش می کنم...  

نوشته شده در تاريخ يكشنبه, تير 27, 1389 توسط sahar | نظر(30)

اول سلام  ;بعد هم بگم  بی انصافی بود اگه فقط از دخترها می گفتم این برداشت دو رو فقط گفتم که گفته باشم ...همـــین !(عجب تیتری !)

بـرداشــت دو:

قبل از هر چیز باید یه اتومبیل تر وتمیز دست وپا کنی ...ماشینت اگه اسپرت باشه بهتره ...یه سیستم رینگ خفن هم باید ببندی...

 گوهر وجود تو  ... توی همون چارچرخیه که افسارش دست خودته ...

غلظت خون توی شریانهای شهر بالارفته...گلبولهای سفید وقرمز دیگه مشکی ونوک مدادی متالیک شدند ...!

چیه چرا خودتو باختی ؟...  تحویلت نمیگیرن؟

آخه امروز از تو بهتراش اینجا جولان دادن ...!    باید پای دختر وسط بیاد تا معرفت معلوم بشه ...

این جزء بازیـــه  باید صبور باشی ...حتی اگه با همه ادعات سوه خنده دخترا بشی ....

اینکه دکتری یا مهندس مهم نیست آخه آدم حسابی که اینجا دور نمیزنه ...اگه ازت پرسیدن چیکاره ای؟ بگو بابام کارخونه داره ...

یه نمایش کوچیک برا جلب توجه دخترها کافیه ... چند دوربا سرعت زیاد بزن ولایی بکش ... عجب دست فرمونی پـــسر !

حالا دیگه واسه خودت کسی شدی...حالا تو سمبل آرزوهای قشری هستی که صبح تا شب به فکر تغییر طبقه اند...سخت نگیر ... زودتر انتخاب کن وگرنه یکی دیگه انتخابش میکنه ...

داستان با فشاردادن دستگیره ماشین تو آغازمیشه وبه پایان میرسه...تو فاصله بین این دو ضرب شصت چه اتفاقاتی که به وقوع نمی پیونده... ودیــــگر هیـــــــچ !                                                                   

نوشته شده در تاريخ يكشنبه, تير 20, 1389 توسط sahar | نظر(28)

برداشـــت یک :

باید تنگ بپوشی ..باید لاغر باشی ..باید بلوند باشی وبرنزه ...دماغت هم باید عمل کرده باشه ...حالا دیگه درست شبیه یه عروسک باربی هستی ...مثالی از یه زن ایده آل  ! نه ...نه صبر کن ..اینا کافی نیست ! در این بازار باید قبول شد برای قبول شدن باید قشنگ لبخند بزنی ..خوب تمرین کن نیمرخ چپت  زیر ذره بین پسرهاست ...حالا دیگه می تونی بری توی ریــس ...خیابون فرهاد یا نسترن ...هنوز دو متر نرفتی شروع میشه ....

از پشت اون عینک دودی گنده فقط ‚اونه که می تونه تو رو خوب ببینه ...مثل وقتایی که تو یه دختر بچه صورتی پوش بودی و به ویترین اسباب بازی فروشی ها نگاه میکردی و مردد بودی که کدوم عروسکو انتخاب کنی...یادته ؟

حالا تو همون عروسک باربی ای هستی که انتخاب میشه ...

شاید سر تو دعوا راه بیفته ...حتما فکر می کنی زیباترین دختر روی زمینی ...یه کم چشاتو باز کن . خوب به اطرافت نگاه کن ...

وای نه ...خدای من ! اینجا چقدر باربی هست ..!   گیج نشو دست وپاتو گم نکن ...هیچ اشتباهی پیش نیومده ..

این مسئله کوچکتر وکم اهمیت تر از اونه که تو خودتو ناراحت کنی ...

موضوع فقط اینه که تو واونای دیگه همگی محصول یه کارخونه اید ...یادتون باشه ..شما فقط توی یه محدوده (که سازنده تون براتون مشخص کرده ) قدرت انتخاب و آزادی عمل دارید ...

کدو مشون؟؟ ماشین چهل پنجاه میلیونی ‚ پاجرو یا لامبورگینی ؟ سفیــده یا قرمزه ...؟

انتخابتو کردی ؟   ...حالا دیگه بهت میگن ... باربــی آهن پرست ..!

نوشته شده در تاريخ سه شنبه, تير 15, 1389 توسط sahar | نظر(13)

سلام ...این شعر رو چندوقت پیش سروده ام !! واز اونجا که هوا گـرم ودلـم سرد است!!  ونوشتن مطلب کمی سخـت است  ! تصمیم گرفتم بذارمش تو وبلاگ ...     

       

هوا گـــــرم ودلـــم ســــرد اســت          وایــن سینــه پــرازدرد اســت...

باغ آرزوهـــــایم بــــاز زرد است               از ایــن دنیـــای نامــرد اســت...

نمــی دانم کدام نغمه پرآهنگ اسـت             نوای مــن پـراز زنـــگ اســـت...

دگرماندن دراین دنیا پراز زجراست            کـه دل ها همه از سنــگ اســت...

وانـــگارزندگی با ما سرجنگ است            چقــدر دنیــا پـراز رنــگ اســت ...

نگـــاهایـــش پـــر از شـــرم اســـت            چــرا؟ چون زندگی لنــگ اسـت ...

مــی دانم دلـــش پــــرازدرد اســـت            وبازگفتم که اینجا آخرش مرگ است

نگــاه من به فرداها پراز شک است           که آیا این دلش با من یکرنگ اسـت؟

وبــاز جمـــعه دلــــم تنـــگ اســت            جهــان بــی او چه بی رنـگ اسـت...

انتظـــار ما چه کمرنـــــگ اســـت             وایـــن احساس پراز ننــگ اسـت ...

تو می آیـــی ومن دیـگر نمی گویم             که چشمـــانم پر از اشــک اســت...

نوشته شده در تاريخ سه شنبه, تير 8, 1389 توسط sahar | نظر(21)

اصولا اتول نویسی با پیدایش کامیون شکل گرفت وحرف اصلی اش بی وفایی یار بوده ..واینکه یار به چشمانش نیاموخته که هر کس ارزش دیدن ندارد! واین سوﮊه ای شد برای دنیــــــای جوانــــــی:

عاشـــــــــق پیشه ها:

روی قلبم نوشتم ورود ممنوع ..عشــــــق آمد وگفت من بی سوادم ! ( به نظر من که نیاز به سواد نیستش اگه یه کم اطلاعات عمومی داشت کافی بود ..سرش را مثل –دور از جون شما – آهو میندازه پایین و میره!)

برگ از درخت خسته میشه پاییز فقط بهونه ست ..( حالا شما تصورشو بکنین یک همچین جمله با احساسی رو پشت وانتی میخونین که توش پر از گوسفندانی است که خیره خیره به آدم نیگا میکنن..! )

دلـــم را آهنی کردم مبادا عاشقت گردد .ندانستم توی ظالم دلـــی آهنربا داری ( فکر کنم مربوط میشه به حرکت وضعی وانتقال مولکول ها وقوانین جاذبه هسته ها!)

رادیات عشق من از بهر تو آمد به جوش ..گر نداری بورم بنگر به روی آمپرم ! ( از اونجایی که دمای بدن انسان عاقل وبالغ 37 درجه و دمای جوش 100 درجه ست یحتمل شاعر آدم نبوده !..)

نوکرتم ننه ...! (یعنی عجب کاری کردم زن گرفتم ! تعجب نکنید که از کجای جمله اینو فهمیدم ! )

فیلســــــوف ها :

دانـــی که که چرا راز نهان با تو نگفتم؟ طوطی صفتی ..طاقت اســـرار نداری ! ( شاعر میخواد دهن لقی طرف رو افشا کنه تا بهش تیــــکه مناسب ! انداخته و دلشو خنک کنه !)

100 بار بــــدی کردی ودیدی ثمرش را ...خوبی چه بدی داشت که یک بـــار نکردی؟( البته این سوال را هنوز کسی جواب نداده که خوبی..بدی اش چیست؟؟؟ )

نــور پایین .نشانه شعور بالاست! ( بله خب ..لابد برف پاکن نشانه عقل پابرجاست .! )

دلـــم دادم بری باهاش حال کنی ..نه اینکه بری جیکرگی باز کنی !!(  چی لـــوووس!!)

به خاطر دلـــم .ولـــــم ..( دراین جمله کوتاه فلسفی ایده های کامیونیسمی  موج میزنه ! وتمام جهان را بر یک پوچی مطلق پنداشته ..واصلا میگه به تـــو چه ؟ دلم میخواد! )

لــــذت میبرم که لــــذت نمی برم ! ( راستش یه شب که همه نشسته بودن فیلم چار چنگولی رو با دهان  باز نیگا میکردن ! سر کل کل با اونا این جمله رو بهشون میگفتم ! )

درد را از هر طرف نوشتم  درد بود ..( حقیقتش وقتی این جمله رو میخونم تحملم زیاد میشه ..درد درد دیگه .)  

بـــــا خــــــدا مشــــــــه ( به لهجه مشهدی بخونین ..من که با این خیلی حال میکنم ..)

جامعــــــه شناس :

دنیــــا همه هیچ و زندگانی همه هیچ ..ای هیچ برای هیچ در هیچ مپیچ ! ( پیچیدگی این جمله منو دچار پیچش کرد ! فکر کنم منظورش تو یک کلمه این باشه : به جهــــندم !! )

بــــه گنده تر از خودت احترام بذار! ( تعریف قانون جنگل.! )

نیش دوست از نیش عقرب بدتر است ..پس بزن عقرب که دردش کمتر است ..( آخــــی ..فکر کنم دچار سوزش موضعی از سوی دوست شده ! )

کــــی به کیــــه ؟ منم پرایدم ! ( این جمله صدای خفته همه نیسان وانت های جهان است که در آرزوی سواری دادن ..می سوزند !)

کر کری خـــــوان  ها :

گــاهی وقتا خودرو های سنگین ضعیف کشی میکنن و ازین کری ها برای خودروهای کوچیک میخونن:

ســــــــلام مورچه .(پشت یک تریلی هیجده چرخ ! ) پیکان حلب وﮊیان مقواست .نیسانو ببین نهنگ دریاست !

ای کبــوتر نگــران باش که شاهین آمد !

حالا برعکسش : ﮊیان عشــــقت منو بیچاره کرده !

منم یه روز بزگ میشم ! ....

ســـــالار قلبم   تریــــــلی ..

فلفل نبین  چه ریــــــزه

اغنیـــاء  بنز سوارند من مسکین بر تو ..جان به قربان تو ماشین   که بنز فقرایـــــی ...

فرغون کوچولوی من !

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه, خرداد 20, 1389 توسط sahar | نظر(16)

چند روزه اسم وبلاگو عوض کردم ..که شاید خیلی به چشم نیاید ... شاید دیگه فقط حرفهای  دنیای  جوونی من باشه ..یه دوستی بهم گفت...مهم اینه که حرفهای خودتو بگی ..

کاش امتحان ها زودتر تموم بشه قدرت تفکرم باز بشه بتونم یه متن  خوب بنویسم..همش باید به درسا فکر کنم ...به امتحان های که بد دادم وامتحانهایی که در پیشه ...وای هر چـــــــی امتحان سخته مونده..فولاد ,بتن ,دیفرانسیل...

از اینکه زیر برگه امتحان برای استاد یادداشت بذارم متنفرم ! اما مجبور شدم اینکارو بکنم .

دلم میخواد برگردم سرکارم ...مثل اون موقع  ها خسته برگردم خونه...از این بیخودی بودن بدم میاد ...دیروز که از کنار دفتر رد شدم دیدم جام چقدر خالیه اونجا..!!خیلی چیزا اونجا یاد گرفتم ..خوشحال شدم هنوز میز من خالی بود ..

خیلی دلم گرفته از خیـــلی ها...نمی توانم فراموش کنم  ..امــا میتونم ببخشم ...خدایــــا بر من ببخش آنچه را که نمی توانــم ببخشم ...

حرفهای دنیای جوانی من تمومی نداره اما خوشحالم که رمـــز قناعت را در هـــــــــر شرایطی آموخته ام  ...آمو خته ام که چگونــه گرسنه بخوابم وسیـــر برخیزم !

نوشته شده در تاريخ جمعه, خرداد 14, 1389 توسط sahar | نظر(10)

ایـــــستــاده ام , روی این پل هایی که آدم را به هیچ کجا نمی برد...چقدر عصرهای جمعه پارک ها شلوغ اند !

گاهی دلمان برایت تنگ می شود  .. ای که ندیده در دلمان نشستی...دلگیر نشو   اگر می بینی گاهی می خواهیم همه چیز را در این خانه دل جا دهیم ...

براســتی کجا رفته اند این مردم ؟ شایــد خودشان را گم کرده اند در هـــــــزار توی این روزهای تکراری ...

نمی دانم این چندمین غروب دلتنگ جمعه است که جایش را به شب می دهد ؟ اکنون دیگر چراغ ها روشن شده است....

نیـامدی ...نیـــــامدی ودلگیری از در  و دیوار این شهر می بارد ...جمعه ای دیگر از کنارمان گذشت ...ودر این احساس غم آلود   نام پر امید توســت که آراممان می کند ... وانتــــظار اندوه قشنگی ست ..

یک روز هم تو می آیــــــی وما دیگر آه نمی کشیم ...

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه, خرداد 12, 1389 توسط sahar | نظر(7)

مادر به تو مینویسم...

مادر امشب کنار من بمان  ومن  هم امشب قسم خوردم ترا هرگز نرنجانم ...

اگه دور افتاده ام از حال وروزت.. اگه یادم رفته که پاهات درد میکنه..اگه یادم رفته وقتی رسیدم بهت زنگ بزنم تا از نگرانی در بیای ...اگه یادم رفت از دستپخت بی نظیرت تشکر کنم ..اگه یادم رفت اول من سلام کنم . ویادم رفته که آخرین باری که خندیدی کی بود ؟

 به خاطر همه این روز های بی حواس ..وهمه چیزهایی که میدونم خودتم یادت نیست ...ببخش... 

بخدا دست خودم نیست ..این گرفتاری ها نمیذاره بفهمم که چرا کم  کم داره موهات سفید میشه ؟ نمیذاره چروک کنار چشاتو ببینم ..مامان بخدا سکوتم از رضایت نیست !

چه میتوانم ؟ ....حیف ....حیف

خیلی حرفا باهات دارم ولی زیر هجوم کلمات کم آوردم ...

راستی بازم داشت یادم میرفت ...

روزت مبارک ای متبرک ترین نام..               

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه, خرداد 5, 1389 توسط sahar | نظر(10)

چند روز پیش دم غروبی با خواهرم اینا رفته بودیم الماس شرق ..نمی دونم رفتین یا نه؟ ..یه بازار چند طبقه شیک هستش که همه چیز رو به قیمت غیر یارانه اش  می فروشند ..!

یه مغازه بزرگ بود که توش چیزای قدیمی و آنتیک می فروختند ..ماهم رفتیم همینجوری ..واسه سرگرمی ..! چند تیکه چراغ وگلدون و ...سماور قدیمی  قیمت کردیم !! و همین هم باعث شد آقای فروشنده مارو جدی بگیره ...می خواست ما رو ببره از توی انبارش چند مدل دیگه نشونمون بده !!..آقا ما هر چی گفتیم نپسندیدیم ...منصرف شدیم ..فایده نداشت ..( خدایا تو که از نیت قلبی ما با خبری ..خودت ما را از جمیع بلایا حفظ فرما ..) !

نمی دونم چرا اینقدر روی ما کلید کرده بود ؟! منو یاد فیلم چارلی چاپلین می انداخت ..که یارو از گشنگی رفیقشو شبیه مرغ می دید ..! فکر کنم این بنده خدا هم ما رو شبیه کیف پول  می دید !! خلاصه هر مدل سماوری که نشون داد ما یه ایرادی ازش گرفتیم ...! آخر سر هم گفت که آخر هفته چند مدل شیک دیگه میاره ...

دلم براش می سوخت آخه ما حتی یه سر سوزن قصد خرید نداشتیم ..

از مغازه اش که زدیم بیرون ..چند قدمی نرفته بودیم ..که دیدیم یارو صدا می زنه : خانوم صبر کنین کارت مغازه رو ندادم خدمدتون ..!

بیچاره هنوزم نفهمیده بود ..ما سرکارش گذاشتیم !

کارت رو گرفتم  و با خودم میگفتم ..مجبورمان کردی شبهای جمعه برای تو هم دعا کنیم !

نوشته شده در تاريخ يكشنبه, ارديبهشت 26, 1389 توسط sahar | نظر(13)

 

وقتی میگی دنیای جوانی آدم یاد شور ونشاط میفته ..اما همه مون می دونیم که همیشه ازین خبرا نیست ..دنیای جوانی همش دغدغه ست ..دغدغه امروز وفردا ..همش بلا تکلیفی و روزمرگی ....پست قبلی رو پاک کردم چون خیلی  نا امید کننده بود ...وقتی اومدم دوباره خوندم ..دلم گرفت ..

به نظر من جوانی یه دوره سنی نیست چون من الان حس میکنم جوان نیستم .هر کاری میخوام بکنم .توی دلم یکی میگه دل خوش سیری چند؟! دنیای این روز مرگی ها هم یه روز به پایان  میرسه ...

نمی دونم شاید افسردگی گرفتم ..یه چیزی بگین منم امیدوار کنید تورو خدا ....

دلم میخواد سحر سابق باشم ..

میگن ناامید شیطونه ...نکنه دلم شیطونی شده ...؟!

نخیر ..بازم نشد...! توی این پست هم ناامیدی موج می زنه!..

نوشته شده در تاريخ يكشنبه, ارديبهشت 26, 1389 توسط sahar | نظر(4)

گفتن ونوشتن از حضرت فاطمه (سلام الله علیها)کار آسانی نیست, ورود به این وادی جسارتی میطلبد که از هر کسی برنمی آید....گزیده ای از کتاب فاطمه ,فاطمه است ...به قلم دکنر علی شریعتی را برای دوستداران حضرت فاطمه(س)...  

برای استفاده از این مطلب بروی ادامه مطلب کلیک کنید:

( ادامه مطلب )


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه, ارديبهشت 16, 1389 توسط sahar | نظر(39)

 سلام آقا....

این بار چندمه که برات نامه مینویسم...امشب دلم هوایی شما شده..

ساده بگم ای کاش نامم را بخونی .... 

ولی نه....// به حرفام جواب ندادی عیبی نداره ..همین که جواب سلامم رو دادی بسمه آقا....

همیشه احساس می کردم تو جایی همین نزدیکی هستی. خیلی دوست داشتم پیدات کنم. ولی حالا خوب می فهمم که این تو نبودی که گم بودی، بلکه این من بودم که گم شده بودم.... ای کاش کسی مرا پیدا می کرد.....

آقا جون  از بیقراری ها چه خبر ؟ از سحر های جمکران و.غروب های مدینه چه خبر ؟... 

یه لحظه صبر کن آقا ..../...نه نمی خواد بگی دلم طاقت نداره.....

. همیشه دلم می خواهد باهات حرف بزنم ولی وقتی می یام بگم، بغض گلوم را می فشاره و تمام دردودل ها به گریه تبدیل می شه.....نمیذاره حرف بزنم....

می خواستم بگم : آقا چرا این جمعه نیومدی؟ بگم آقا منتظر بودم.... بگم بی قرار آمدنتم....

ولی چی بگم وقتی دلتنگت نبودم ..وقتی حضورت رو درک نکردم که غیبت رو حس کنم....وقتی یادم میره یادت کنم.....

 آقا تو میدونی چرا دلم برات تنگ نمیشه ؟ چرا خجالت رومو سرخ وسفید نمیکنه ؟

آقا جان، تو دنیای به این کوچکی گم شدم. هر چی تلاش می کنم نمیشه، انگار در اعماق زمان زندانی شدم....

دلم می سوزه آقا...

آقا جون این جا همه سلام میرسونند به خدا همه دوست دارن  شما بیای ...ولی مشکل ما اینه که به نبودت عادت کردیم... تقصیر ما چیه که چشمامون خورشید پشت ابر رو نمیبینه؟؟

مارو اینطوری میبینی حالت بد میشه مگه نه؟

بذار اعتراف کنم اگه یه کم عاشق بودیم می اومدی...نیستیم که نمیای.....

آقا یک کلمه/// خسته شدم.................باورم کن

آقا نذار اینجوری بمونم ...

بذار انتظارت تو دلامون جا باز کنه ...

بذار اشک برای شوق دیدار تو سراغمون بیاد..

بذار دلتنگت بشیم آخه دلتنگی برای تو لیاقت میخواد....

آقا جانم...

کاش ببخشی تو خطاهام رو دوباره...

با استفاده از مطلب - رضا یزدان خواه

نوشته شده در تاريخ شنبه, ارديبهشت 4, 1389 توسط sahar | نظر(28)

خدايا به تو مينويسم که ننوشته از دردم اگاهي پاييزم بهارم کن هر چه گفتم کردي وهر چه گفتي نکردم ببخش مرا چون بخشش از بزرگان است ... 

خدايا : تو چنان براي من خدايي كردي كه گويي من تنهابنده توام اما من چنان براي تو بندگي كردم كه گويي خدايي جز تو هم دارم (امام سجاد (ع) دعاي اوبوحمزه ثمالي ) 

خدايا شکرت که غم را آفريدي ، درد را آفريدي ، دلتنگي را آفريدي ، اشک را آفريدي چرا که اگر هميشه مي خنديدم و شاد بودم تو را از خاطر مي بردم.

خدایا! تو مغناطیس قدرتمند عشقی مرا بیاموز ٬ تا خرده آهنی باشم... 

.خداوندا مرا به بزرگی چیزهایی که داده ای راضی و خشنود کن تا کوچکی چیزهایی که ندارم آرامشم را به هم نریزد. 

.چه دعایی کنمت بهتر از این : که خدا پنجره ی باز اتاقت باشد...  

.دلی را نشکن شاید خانه خدا باشد ..کسی را تحقیر مکن شاید محبوب خدا باشد ا...ز کمکی دریغ مکن شاید کلید بهشت باشد.. سر نماز اول وقت حاضر شو ، شاید آخرین دیدارت با خدا باشد در زمین 

.عشق فقط برای خداست ... اوست که لایق احساسات دل های پاک است ...  

.دل حرم خداست غیر خدا را در آن جای ندهید 

.آنگاه که دوست داری کسی همواره به یادت باشد به یاد من باش که من همواره به یاد توام بهترین دوستت : خدا  

.دوست دارم زندگی ام تمام شود ... چرا که پیش خدا خواهم رفت ، و او مرا با تمام وجود دوست می دارد ... صادقانه و بی ریا ... 

.همیشه یه نفر تو یه جای دنیا داره رویای خوشحالی و لبخند زدن تورو می بینه . پس هیچوقت فکر نکن که تنهایی  

.دو نفر هستند که من رو به خاطر خودم دوست دارن ... اول خدا ، دوم مادرم ... مادرم تو چشمام نگاه می کنه و می فهمه که بهش راست نمی گم ، اما بازم حرفمو باور می کنه ... 

.خدایا من به جز تو که کسی رو ندارم ، پس مواظب خودت باش ...  

 خدايا من همچنان معتقدم که هر کس دلش هوايي تو شده هوايش را داري..  

 (نوشته های پست فوق از سایتها و وبلاگهای مختلف جمع آوری شده)

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه, ارديبهشت 1, 1389 توسط sahar | نظر(9)

خدا بگم چیکارشون کنه اونایی که این لغت خواهر شوهر رو اینطوری معنا کردن.... 

خودتونو به اون راه نزنید ..خوب منظورمو فهمیدید..از سر ظهری بابت این موضوع حال خوبی ندارم ...باز هی کامنت نذارید که منظورت چیه؟؟؟ 

برای اونایی که نمیدونن عرض میکنم که اینجانب ماه گذشته بانی خیر شدم و آستینارو بالا زدیمو  یکی یدونه برادر خوش تیپم را سر سامون دادیم..(تشکر ..تشکر ..ایشالا نوبت شما برسه!!!).. 

داشتم میگفتم ..عروس خانوم هم دوست صمیمی خودم بود..ببخشید هست...!                                 

تا قبل این ماجرا ما دوتا عینهو دو تا خواهر بودیم هر حرفی بهم میزدیم شوخی یا جدی..هیچکی هم ناراحت نمیشد... 

اما حالا ..دیگه ما شدیم خواهر شوهر..!! خواهر شوهر هم که توی ایران چه معنی بدی داره ..یعنی کسی که مدام منتظره عروس یه کاری بکنه تا حالشو بگیره... 

القصه ..گفتم که طرف دوست وهمکلاسیمه..امروز دیدم انگشترش دستش نیس بهش گفتم چرا دستت نیس اگه تنگه بریم درستش کنیم..همین..باور کنید فقط همینو گفتم..نمیدونم چرا بهش بر خورد .. 

قرار بود شب بیاد خونه ما..ولی بعدش گفت نمیاد..فکر کنم ناراحت شده باشه.. 

والا به خدا من خواهرررررشوهر نیستم عزیزم دوستتم!!

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه, ارديبهشت 1, 1389 توسط sahar | نظر(7)

مقاله ای در مورد انتخاب همسر به کوشش رضا یزدان خواه 

این مقالات شامل چند فصل (انتخاب همسر..فواعد زندگی مشترک 1و2و3 )میباشد که ترجیح میدهم هر بخش آن را در فواصل زمانی در اختیارتان قرار دهم....مارااز نظرات و پیشنهادات خود در جهت هرچه پربارتر شدن این مجموعه یاری کنید...  

جهت استفاده از نکات و مطالب این مقاله میتونید برروی ادامه مطلب کلیک کنید

( ادامه مطلب )


نوشته شده در تاريخ دوشنبه, فروردين 30, 1389 توسط sahar | نظر(5)

جوانی ..جوانی ..جوانی....

چیزی که در کودکی انتظارش را می کشی و در پیری افسوسش را می خوری

ولی من می خواهم بگویم که ای کاش همیشه کودک بودم. حد اقل دروغ توش نیست دنیای کودکی، دنیایی پر از احساسات پاک و آرزوهای زیبا هست. هرچند ممکن است ما به هیچ یک از آرزوهای خود دست پیدا نکنیم، ولی همان دنیای کودکی که ما با آرزوهای خود در آن زندگی می کنیم و همه ی آنچه در ذهنمان و به نظرمان خوب به نظر می رسد را در آن به تصویر می کشیم، دوست دارم. اما این را نگفتم که شما را به دنیای کودکی ببرم.

در اصل کودکی به سن و سال نیست، همه ی ما ممکن است کودک باشیم. این بستگی به دید ما نسبت به واقعیت های اطرافمان دارد. هر زمانی را که ما در تصوراتی شبیه به تصورات یک کودک بگذرانیم در آن لحظه یک کودک بوده ایم. و بی شک این لحظات شیرین ترین لحظات زندگی خواهند بود، چرا که این لحظات عاری از همه ی دغدغه ها و مشکلات دنیای واقعی خواهند بود.   همه ی ما برای فرار از سختی های زندگی روزمره نیاز داریم تا لحظاتی را کودکانه سپری کنیم، دنیای کودکی پاکترین دنیای اطراف ما هست، دنیایی که حتی دروغ های آن هم شیرین هست.

ای کاش دنیای واقعی همان دنیای کودکانه بود

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 

 لحظه سکوت و سپس تفکر........... توقع ما از زندگی چیست....................؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

نویسنده: رضا یزدان خواه

نوشته شده در تاريخ دوشنبه, فروردين 30, 1389 توسط sahar | نظر(4)

خسته ام زین آرزوها...آرزوهای شعاری 

شوق پرواز مجازی..بالهای استعاری 

لحظه های کاغذی را روز وشب تکرار کردن.. 

خاطرات بایگانی..زندگی های اداری.. 

آفتاب زرد وغمگین..پله های رو به پایین.. 

سقف های سرد وسنگین... 

آسمانهای اجاری... 

عصر جدولهای خالی..پارکهای این حوالی.. 

پرسه های بی خیالی..نیمکت های خماری... 

رونوشت روزها را روی هم سنجاق کردن... 

شنبه های بی پناهی ..جمعه های بی قراری.. 

عاقبت پروانه ام را با غبار آرزو ها خاک خواهد بست روزی 

باد خواهد بردباری... 

روی میز خالی من..صفحه باز حوادث ... 

در ستون تسلیت ها نامی از من یادگاری...



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه, فروردين 25, 1389 توسط sahar | نظر(27)

دلم برات تنگ شده امام رضا..... 

چند ساعت بیشتر نیست از پیشت اومدم.. 

نمی دونم چرا اگه هزار بارم بری حرم بازم دلت میخواد بری حرم  

از نزدیک حرفاتو به آقا بگی ..با اینکه می دونی خودش از تموم رازهایی  

که تو دلت هست خبر داره.. 

دلم میخواد دوباره برگردم پشت پنجره فولادی که هزاران نفر به اون دخیل بستن  

دلم می خواد یه گوشه صحن بشینم به صدای بال بال زدن کبوترا گوش بدم 

بازم بیام از سقاخونه آب بخورم انگار وقتی میای صحن انقلاب تشنه تر میشی!  

دیروز یه نفر بهم گفت تا حالا حرم امام رضا نیومده.. 

دلم شکست..آخه من اینجا کنارتم ..اینقدر دلم هواتو میکنه..  

آخه همه که مثل من  صحنه شفای فلج مادر زاد رو با چشمشون ندیدن.. 

داره گریه ام میگیره... خیلی ها دلشون هوای آسمون مشهد رو کرده...

میخوام بگم یا امام غریب...به حق همه دلهای شکسته که آرزوشون دیدن گنبدته.. 

وبه خاطر همه چشمای بارونی... 

زیارت با معرفت نصیب همه کن...

خواندی مرا وگرنه بدون اشاره ات 

                            قلبم چنین هوای زیارت نمی کند.... 

زیارت قبول..

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه, فروردين 25, 1389 توسط sahar | نظر(4)

اینجا آسمان ابریست، آنجا را نمیدانم ... اینجا شده پائیز، آنجا را نمیدانم ... اینجا فقط رنگ است، آنجا را نمیدانم ... اینجا دلی تنگ است، آنجا را نمیدانم... 

-------------------------------------------------

وقتی که بچه بودم هر شب دعا میکردم که خدا یک دوچرخه به من بدهد. بعد فهمیدم که اینطوری فایده ندارد. پس یک دوچرخه دزدیدم و دعا کردم که خدایا مرا ببخش... 

-------------------------------------------------

هی با خود فکر می کنم، چگونه است که ما در این سر دنیا، عرق می ریزیم و وضع مان این است و آنها در آن سر دنیا، عرق می خورند و وضع شان آن است! ... نمی دانم، مشکل در نوع عرق است یا در نوع ریختن و خوردن... 

                                                                                                                  

نوشته شده در تاريخ دوشنبه, فروردين 23, 1389 توسط sahar | نظر(11)

خداوند نزدیک دل شکستگان است.. 

او آنانی را 

     که امید خود را از دست داده اند 

             نجات میدهد 

او دل شکستگان را شفا می بخشد 

                                     خدا صدای گریه های مرا شنیده است.. 

او به فریاد من خواهد رسید 

                        ودعایم را اجابت خواهد کرد.. 

اگر مطمئن نبودم که نیکویی تو را ای خدا 

                                     بار دیگر در این دنیا می بینم 

تا به حال از بین رفته بودم.. 

ای که سختی ها بسیار به من نشان دادی 

   می دانم که به من..نیروی تازه خواهی بخشید... 

                                                    و مرا دلداری خواهی داد.. 

تحمل مشکلات زندگی آسانتر می شود 

           هنگامیکه با کسی که گوش شنوا دارد آنرا در میان می گذاریم...اما 

همیشه کسی نیست 

                      که وقت داشته باشد..یا حوصله داشته باشد.. 

آنجاست که تنهایی را احساس می کنیم 

                                           وخداوند این تنهایی را می فهمد.. 

او به ما وعده داده  

                          که هر گاه به او رجوع کنیم 

                                                           ما را دریابد... 

هر گاه در غم وغصه باشی  

                     .دیگران ممکن است از تو روی برگردانند 

                                                      اما خداوند هرگز تو را ترک نخواهد گفت.. 

 

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه, فروردين 18, 1389 توسط sahar | نظر(8)

مشهود ترین ویزگی فیلم طبقه اجتماعی آدم های آن است...افرادی که قبلا مشابه انها را در(بیست)دیده بودیم   افراد فقیر وفرودستی که فیلمساز به خوبی با آنها  -رفتارها ومحرومیت هایشان آشناست...اگر در (بیست بیخانمانی .بی در کجایی درد مشترک این فرودستان است ..در (هیچ)کمبود ها وحسرت ها مورد توجه قرار گرفته اند.لیلا در حسرت یک زندگی مرفه  ونیما در حسرت لیلاست.محترم آرزوی درمان مشکل تکلم خود را دارد یکتا افسوس میخورد که نمیتواند فوتبال بازی کند و..حتی نادر با وجود بی احساس وبی تفاوتیش از همه محروم تر بنظر میرسد...بدیهی ترین  وانسانیترین حقوق او یعنی زنده ماندنش نه تنها برای کسی اهمیت ندارد که چندش اورترین وتحقیر آمیز ترین برخورد ها با او میشود.

تاکید کارگردان برجزئیات رفتاری آدم ها وبازی خوب بازیگران  وطراحی متفاوت گریم به باور پذیری هرچه بیشتر شخصیت های فیلم میانجامد..مهدی هاشمی که بنظر میرسد بازی خوبش چندان به چشم نیامده در (هیچ)اوج توانایی خود را به نمایش میگذارد..و همچنین بازی های قابل توجه نگار جواهریان وپانته آ بهرام ومهران احمدی..چهره پردازی فوق العاده صابر ابر ومهران احمدی کمک زیادی به پروراندن شخصیت آنها کرده است.

مهمترین ایرادهای فیلم اغراقهای  غیر واقع گرایانه ی فیلم است که با داستان واقع گرا یانه آن همخوانی ندارد.گاه بیننده براستی در می ماند که نادر این همه غذا را کجا جا میدهد؟همچنین فيلم سرشار از صحنه‌ها و کلمات ناشايست و به دور از اخلاق، عرف و خانواده هاي ايراني است که بارها و بارها شخصيت‌هاي فيلم مذکور از اين کلمات و الفاظ زننده استفاده میکنند که این موضوع بعضا جای تاسف دارد...

پرداختن  به زندگی طبقات پایین دست اگر درچار آسیبهایی چون شعارزدگی وسطحی نگری وابتذال نشود میتواند اثری دوست داشتنی وجذاب شود واین کاری ست که از هرفیلمسازی برنمی آید.از همین روست که هیچ بدل به فیلمی میشود که بینندهایی با سلیقه های گوناگون را راضی نگه میدارد.....  

برای دیدن عکسهایی از فیلم (هیچ ) به ادامه مطلب مراجعه کنید

( ادامه مطلب )


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه, فروردين 18, 1389 توسط sahar | نظر(3)

هیچ) چهارمین فیلم بلند عبد الرضا کاهانی این فیلم ساز جوان خراسانی است.

(هیچ)به روایت ماجراهایی میپردازد که حضور نادر سیاه دره (مهدی هاشمی)و مشکل ویﮊه  اوآن را رقم میزند .نادر به بیماری جوع (سیری ناپذیری)دچار است واین دستمایه ای برای فیلمنامه نویس میشود تا فیلم خود را برهمین اساس بنا نهد...موجود رقت انگیزی که در بیشتر سکانس ها در حال خوردن است..سیری ناپذیری نادر موجب اخراج او ازکار شده واو ناچار است با پذیرفتن تحقیر های گوناگون نیاز خود رابرطرف کند..نگهبانی دادن در ازای دریافت غذا –گدایی ته مانده غذای  یک رستوران –خوردن هر چیز خوردنی که در خانه عمه یافت میشود و...

ادامه داستان را در ادامه مطلب بخوانید...

( ادامه مطلب )


نوشته شده در تاريخ سه شنبه, فروردين 17, 1389 توسط sahar | نظر(4)

این شعر امروز برای من ایمیل شده بود... 

شعر زیر با استقبال از شعر «باران» سروده گردیده، همان شعری که اکثر ما با آن آشنایی داریم ودر روزهای بارانی وبهاری در بیشتر مواقع خواسته یا نا خواسته بخشهایی از آن را بر زبان میرانیم:

 باز باران....با ترانه .... با گوهر های فراوان ..... میخورد بر بام خانه...

باز باران با گرانی

با کمی باد و تورم

می خورد بر جیب خالی

سوی قیمت رو به انجم

 

گردشی  همراه فرزند

توی بازار شب عید

بر لب فرزند لبخند

بنده اما همچنان بید

 

«خوب و شیرین»!!

توی ویترین ها نشسته

بس لباس چرم و هم جین

دسته دسته بسته بسته  

 

لیک غرق در گرانی

«هرچه می دیدم در آنجا»          

نقل و آجیل و شیرینی

«بود دلکش بود زیبا»

 

پسته میگفتش به شادی:

جیب خالی توی بازار

از چه رویی ؟! 

مرد بیکار!!گفتم: این فرزند شاد است

نیست اینک صاحب فن

بی خبر از عدل و داد است

کودک بیچاره من   

 

«نرم و نازك»

می دویدش همچو آهو

«چست و چابك»

می پریدش ازلب جو

 

پشت هر ویترین زیبا

هر چه گفت و خواست کودک

با کلامی گنگ و بی جا

از سر خود کرده آن دک

 

از برایش نکته گفتم

اقتصاد و علم مصرف

آنکه من محتاج نفتم

خوب می فهمید این حرف

 

بهتر از استاد بنده

با نگاهی پر تقاضا

کرد عرضه بغض و خنده

در دلش میگفت: این ها

 

« بس فسانه بس ترانه » 

حالِ شادش گشت بس زار

« با دو پای کودکانه»

دور گردیدش ز بازار«من به پشت شیشه تنها»

همچو من بسیار آنجا

«ایستاده در گذرها» 

راه میرفتند در جا

 

زیر باران زیر باران 

با دهانی پر ز خالی

کودکم میرفت و از جان

داد میزد از گرانی

 

«بس گوارا بود باران»

چشم بارانی کودک

«وه چه زیبا بود باران»

لاله آمد رفت میخک

 

«می شنیدم اندر این گوهر فشانی»

رازهایی از گرانی

پندهایی از نداری

همدلی بهتر بود از هم زبانی

 

«بشنو از من كودك من»

دور میخواهند تو را از بیت و هم صف

کن تو محکم بند بر تن

همتی خواهند این باره مضاعف

 

کار باید کرد بسیار

«پیش چشم مرد فردا»

 نیست دنیا تیره و تار

هست سبز و هست گنج و «هست زیبا».... 

شعراز :محسن سید اسماعیلی

 

نوشته شده در تاريخ سه شنبه, فروردين 17, 1389 توسط sahar | نظر(4)

۱-يهو نگاه ميکني مي بيني خانوادت که 3 نفر بيشتر نيستن 5 خط موبايل دارن!


2 - واسه همکارت ايميل ميفرستي،در حاليکه ميز بغل دستي تو نشسته !


3 - رابطت با اقوام و دوستاني که ايميل ندارن کمتر و کمتر ميشه تا به حد صفر برسه!

4 - ماشينت رو جلوي در خونه پارک ميکني بعدش با موبايلت زنگ ميزني خونه که بيان کمک چيزايي رو که خريدي ببرن داخل !

5 - هر آگهي تلويزيوني يه آدرس اينترنتي هم داره !

6 - وقتي خونه رو بدون موبايلت ترک ميکني ، استرس همه وجودت رو ميگيره و با سرعت برميگردي که موبايلت رو برداري...، بدون توجه به اينکه حد اقل 10 سال از عمرت رو بدون موبايل گذروندي !!!

8 - صبحها قبل از خوردن صبحونه اولين کاري که ميکني سر زدن به اينترنت و چک کردن ايميل و فيس بوکته !

9 - الان در حاليکه اين متن رو ميخوني، سرت رو تکون ميدي و لبخند ميزني !

10 - اينقدر سرگرم خوندن اين متن بودي که حتي متوجه نشدي اين ليست شماره 7 نداره !

11 - الان دوباره برگشتي بالا که چک کني شماره 7 رو داشته يا نه !

12 - من مطمئنم که اگه دوباره برگردي بالا حتماً شماره 7 رو پيداش ميکني،بخاطر اينکه خوب بهش توجه نکردي !!

13 - دوباره برميگردي بالا ولي شماره 7 رو پيدا نميکني...، خوب من شوخي کردم ولي نشون ميده که تو به خودت هم اعتماد نداري و هرچي بقيه ميگن باور ميکني.

نوشته شده در تاريخ شنبه, فروردين 14, 1389 توسط sahar | نظر(3)

از زمان های قدیم رسم بر این بود که افراد ثروتمند برای محافظت از منازل دور افتاده شبگرد استخدام میکردند تا شب ها از اموال آنها مراقبت کنند گفته میشود که حرفه شبگردی از آن زمانها رایج شد وتا حال ادمه یافته است. 

برگردیم سر داستان خودمان.شبی دیر هنگام کشیشی طبق عادت همیشگی برای قدم زدن از خانه بیرون میرود.سرراه به شبگردی برمیخورد که در کوچه مراقب خانه های مردم بود .کشیش به اون نزدیک میشود وپس از احوالپرسی میپرسد:(برای چه کسی کار میکنی؟) 

شبگرد نام کسی را که برایش کار میکند میگوید وسپس از کشیش میپرسد :شما برای چه کسی کار میکنید؟کلمات شبگرد کشیش را منقلب میکند ومی گوید:برای شخص به خصوصی کار نمیکنم آن دو مدتی با هم قدم میزنند عاقبت کشیش میپرسد.دوست داری بیایی برای من کار کنی؟  

شبگرد میگوید:کار کردن برای شما افتخار است اما بفرمایید ببینم به انجام چکاری مشغول خواهم شد؟ 

کشیش به آرامی پاسخ میگوید:به اینکه آن سوال را زود به زود برایم یاداوری کنی. 

بذرهای انگیزگر برزگر .ترجمه ع .ا.راستکار محمودزاده وفروغ آزادی

( ادامه مطلب )


نوشته شده در تاريخ شنبه, فروردين 14, 1389 توسط sahar | نظر(4)

اولین باری که ناظم مدرسه تنبیهم کرد ..خوب یادمه ..کلاس چهارم دبستان بودم یادش بخیر اون موقع ها زنگ تفریح میرفتیم با بچه ها لی لی بازی میکردیم... با یه تیکه گچ ویه سنگ مرمر ..من داشتم با دوستام گوشه حیاط بازی میکردم ..یکی ازین کلاس پنجمی ها اومد گفت ما باید اینجا بازی کنیم ..ما هم که عمرا زیر بار حرف زور نمی ریم ..! اولش رو با به تو چه واین حرفا شروع شد..بعد اون دختره مقنعه ام کشید..ما دخترا هم که بدجور به مقنعه حساسیم..انگار یه توهین بزرگ بهمون کرده باشن ..! دو دسته شدیم ...گیس و.گیس کشی.!!                           ناظم مدرسه اومد مارو برد دفتر ..مارو ممنوع الورود به کلاس کردش..بعدشم گفت مامانمونو بیاریم مدرسه....ولی من بابا مو بردم! ازون به بعد خط بازی توی حیاط مدرسه ممنوع شد... 

نوشته شده در تاريخ يكشنبه, فروردين 8, 1389 توسط sahar | نظر(9)

امروز ماهی قرمز سفره هفت سین مون مرد...دلم گرفت ..یاد این شعر سهراب افتادم ... 

رفته بودم سر حوض
تا ببینم شاید عکس تنهایی خود را در آب
آب درحوض نبود
 ماهیان می گفتند
 هیچ تقصیر درختان نیست
 ظهر دم کرده تابستان بود
 پسر روشن آب لب پاشویه نشست
 و عقاب خورشید آمد او را به هوا برد که برد
به درک راه نبردیم به اکسیژن آب
برق از پولک ما رفت که رفت
ولی آن نور درشت
عکس آن میخک قرمز در آب
که اگر باد می آمد دل او پشت چین های تغافل می زد
چشم ما بود
روزنی بود به اقرار بهشت
تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی همت کن
و بگو ماهی ها حوضشان بی آب است
باد می رفت به سر وقت چنار
من به سر وقت خدا می رفتم .

نوشته شده در تاريخ يكشنبه, فروردين 8, 1389 توسط sahar | نظر(7)

دیشب سریال زن بابا رو که تماشا میکردم ..آهنگ متن سریال خیلی به گوشم آشنا میومد .....یهو یادم افتاد سریال خانه سبز ....همونی که مرحوم خسرو شکیبایی میگفت خونه باید سبز باشه  ...کلمه سبز رو یه جور بااحساسی بیان میکرد ...هنوزم پدرم یکی از دیالوگای این سریالو تو مکالماتش استفاده میکنه...قهریم ..ولی حرف که میزنیم...خدابیامرز بازیگر خیلی خوبی بود ..هرکی این مطلبو میخونه یه فاتحه نثار روحش کنه.. 

[ آخرین صفحه ] [ صفحه 1 از 2 ] [ صفحه بعد ]





Powered by WebGozar